سيد محمد باقر برقعى

3459

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

حسن عشق اين است چون زد خيمه در آب و گل دل * نكهتى ز آب و هواى گلشن روى تو دارد آنكه بى جا گفت سحر افسانه باشد مىنبيند * آن فسونهايى كه جا در چشم جادوى تو دارد قامتت عمريست طولانى و بارش زندگانى * كى صنوبر نسبتى با قد دلجوى تو دارد بهر تعظيم رخ چون بدرت اى خورشيد تابان * ماه نو خم گشته رو بر طاق ابروى تو دارد من نه بر صورت به زيبايى دهم خاطر كه حسنش * زيورى از مخزن اخلاق نيكوى تو دارد از صفا آدم صفى مىگردد و صوفى مصفّا * آدميزاد اين صفات از صافى خوى تو دارد « مولوى » بىپرده هى هو مىكشد از پردهء دل * بر سر بازار جانبازان هياهوى تو دارد كاروان بقا هركه در ميكده دستش به مى و جام رسيد * آنچه دل خواست از آغاز به انجام رسيد ساكنان در ميخانهء عشق ابدى * كارشان از رخ معشوقه به اتمام رسيد اى خرابات‌نشينان فنا برخيزيد * كاروانان بقا بخشى از ايّام رسيد غم و محنت به سر آمد دم شادى بنواخت * دولت و عزّت و اقبال به هنگام رسيد ننگ و بدنامى و بيدادگريهاى رقيب * همه رفتند و ز ره قاصد خوش‌كام رسيد هجر و آوارگى و دورى ايّام فراق * همه بگذشت و گه وصل دلارام رسيد عنبر و مشك بپاشند در ايوان دماغ * گاه پيچ و خم زلفين سيه‌فام رسيد طرحى انداخت ميان گل و بلبل ايّام * هردم از باد سحر بوسه و پيغام رسيد « مولوى » آنچه دلت خواست بخواه از اين باغ * فصل عيش و طرب و عشق گل‌اندام رسيد